۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

نه سکوتی نه کلامی 1

یکی از بحث های داغ آمریکای لاتین ؛ دعوایی است که نرودا ؛ مارکز و بقیه
با بورخس داشتند

و می گفتند او ساز شکار است چون به طور آشکارا از چه گوارا حمایت نکرده است !
حتی نرودا در اشعارش بورخس را به خاطر همین مسئله مسخره کرد !
در عوض بورخس هم که سالیان درازی را در حکومت ناظمی ژنرال خوان پرون گذراند ؛ می گفت :
همین که من به نظامی ها توجه نمی کنم و آن ها را نادیده می گیرم ؛ بزرگترین ضربه ایست که می توانم به آنها بزنم
نتیجه این اختلاف روش این شد که نرودا بعد از شنیدن خبر کودتا علیه سالوادوره آلنده رئیس جمهور محبوب شیلی
از غصه دق کرد و در مقابل بورخس تمام هفت سال حکومت پرون نوشت و نوشت تا آقای دیکتاتور فرار کرد!

این مطلب رو تو مجله ی همشهری جوان خوندم
همین باعث شد به این فکر کنم که نویسنده های ما چرا خبری ازشون نیست !

نه سکوتی ؛ نه فریادی !

اینجا نه کسی دق کرده ؛ نه کسی داره مینویسه ...


۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

سکوت !


امروز داشتم به گذشته ام فکر می کردم

با خودم گفتم فردا اگه خواستم واسه بچه ام از جوونی هام تعریف کنم ؛
چی باید بگم ؟؟
از کدوم خوشی ؟کدوم روز قشنگ ؟
بچه که بودم ؛ آخرای جنگ بود
بابا دیگه از جنگ برگشته بود
دلتنگ و زخم خورده
خیلی خسته بود !
دیدن غصه های بابا و موهای مامان که زود سفید شده بود
نذاشت بفهمم بچگی یعنی چی ...
یه کم بزرگ تر شدم
بهم میگفتن نوجوون
یه دنیا انگیزه و انرژی داشتم
میخواستم زندگی کنم و شاد باشم
ولی از همون سال اول راهنمایی یه چادر سیاه تو مدرسه انداختن رو سرم
گفتن ما واسه اسلام جنگیدیم
مسلمون باشید
تا سال آخر دبیرستان تو مدرسه چادر سرم بود
ولی هیچوقت نفهمیدم چرا !!
نمیدونم چرا ولی همیشه تو مدرسه دعای توسل میخوندیم
همیشه باید موقع دعا گریه می کردیم
نماز جماعت نمیرفتیم نمره انضباطمون کم میشد !
نمیشد خندید !!!
نمیدونم چرا ؟
ولی دل من واسه شادی آماده بود
کلاس سوم راهنمایی بودم
وقتی به خاطر یه سری مسائل که اون موقع نفهمیدم از المپیاد گذاشتنم کنار
خیلی تعجب کردم!
بازم نفهمیدم چرا ...
تو دبیرستان وقتی نمایشنامه هامو پس میفرستادن
و گاهی به خاطرشون توبیخ میشدم
شوکه میشدم!!
ولی دیگه کم کم یاد گرفتم که باید عادت کرد
هر وقت خواستم بجنگم بدتر می شد
همیشه یه جواب منفی؛ یه سد ؛ یه مانع
همیشه یه سرعت گیر مقابلم بود ...
دیگه بهم میگفتن جوون
با خودم گفتم :
خب حالا دیگه کسی زورش بهم نمیرسه
جوونی یعنی یه دنیا تلاش
جوونی یعنی غرور
یعنی همه دنیا مال منه !
میخواستم از اکسیژن ناب جوونی لذت ببرم
ولی بازم جلوی نفس کشیدنم رو گرفتن ...
به من گفتن تو با گذشته غریبی
گفتن افسارت رو بده دست بزرگترا و ساکت باش
ولی کسی نمیدونست من دیگه از سکوت خسته ام
خسته ...
تا حرف زدم ؛زدن تو دهنم
یادمه وقتی واسه اولین بار میخواستم رای بدم دوران دوم خاتمی بود
با کلی ذوق و شوق واسش تبلیغ میکردم
فکر کنم شونزده سالم شده بود
گفته بود واسه من اومده
واسه جوونا
قرار بود بذاره ما حرف بزنیم
ولی بدتر شد!
این دفعه تو دهنی خیلی محکم بود
جوری که از دهنمون خون اومد
بعضی ها خونشون بند نیومد و ...
بیست ساله بودم که داشتم عاشق میشدم
خیلی لذت بخش بود
یه همراه واسه روزای سخت
ولی انگار بازم نمیشد
انگار هر چیزی که من میخواستم
حکم به رای منفی داشت !
از این هم گذشتم
مثل خیلی چیزای دیگه
تا اینکه امسال دوباره یه جرقه ی امید روشن شد
دوباره دلخوش شدیم
شروع کردیم به بال بال زدن
گفتیم این دفعه دیگه میشه
این دفعه حتی بزرگترا هم همراهمون هستن
ولی یادم رفته بود که رو پیشونیم
یه علامت منفیه گنده حک شده ...
ولی این دفعه دیگه خیلی فرق داشت
چجوری میشد این همه آدم رو ساکت کرد ؟
کشتن ؛ زدن ؛ زندونی کردن ؛ و هر کاری که از دستشون بر اومد !
ولی با این کارشون انرژی ما بیشتر میشد ...
نمیدونم آخر این قصه چی میشه ؟
ولی این بار دیگه اجازه نمیدم اونا تمومش کنن !
تا اینجای زندگیم چیزی واسه افتخار کردن ندارم
چیزی که به آدم های فردا بگم
تا اینجا جز سکوت و خفگی چیزی تو این زندگی نداشتم
ولی دیگه بسه !!
پاییز که بیاد بیست و چهار سالم میشه
تا این سن با سکوت زندگی کردن خیلی خجالت آوره !
خدایا !
میدونی که من چقدر ایرانم رو دوست دارم
من از نسل بزرگان و شجاعان تاریخ دنیا هستم ...
دیگه بیشتر از این نباید مایه ی ننگشون باشم
خدایا !
به این جوونی که دیگه پیر شده توانایی بده تا خاکش
رو از تمام پلیدی ها پاک کنه

.





۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

سکوت


دیگه قلمم هم خسته شده
نمیتونم کلمات رو پیدا کنم
ازم فرار میکنن
انگار از نوشتن این همه سیاهی خسته شدن !
نایی برای فریاد زدن نیست
فریاد من ؛
کلام من بود !
با این سکوت اجباری چه کنم ؟


.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

خدایا ...
بگو که هنوزم هستی ...
دیدی چجوری بوته های گل یاس رو تو دستشون له کردن ؟
باورم نمیشه که دیدی و کاری نمیکنی!
آخه به چه جرمی؟
به جرم زیبایی و زیبایی خواهی ؟

این بوته ها از نسل همون گل یاس محمد هستن
از نسل فاطمه !
نسل زنان شجاع و نترس و آزادی خواه ...

خدایا ...
تو رو به فاطمه قسم
سزای این جلادای بی رحم رو بده

دست من که جز به درگاه تو به جایی نمیرسه ...

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

به جرات ميشه گفت امروز يكي از ننگين ترين روزهاييست كه ايران و ايراني به خودش ميبينه

روزي كه راي هاي دزديده شده اش به نفع بي لياقت ترين فرد ممكن ؛ مصادره ميشه .

بيراهه نيست سياه پوشيدن و عزدار بودن در اين روز!

لباس عزاي من امروز نه از بهر جوانان به خون غلتيده ام كه از سياه بختي ام است .

بخت سياهي كه معلوم نيست تا كي به طول انجامد !

ولي چه خوب گفت دوست آزاد انديشم :


«هميشه قبل از طلوع سپيده ؛ سياهي به اوج خودش ميرسه !»


تا طلوع سحر راهي نيست

شب از اين سياه تر نخواهد شد .

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

عشاير ذخاير انقلابند

اين روزا اگه گذرتون سمت چهار وليعصر بيافته چيزاي عجيب غريبي ميبينيد !
خيلي عجيب تر از ساختن مترو جلوي تئاتر شهر !

يه شِبه سياه چادر عشايري !
تصور كن مجبوري كه جلوي چشم مردم از خواب بيدار شي
يا فكر كن كه هنوز خواب باشي و پتو از روت رفته باشه كنار !
اون هم درست تو روز روشن مقابل نگاه كنجكاو ِ اين همه آدم !
سخته كه از صبح تا شب مجبور باشي حجاب داشته باشي
و نگاه هاي عجيب و تلخ رهگذر ها رو تحمل كني !
مسخره است كه جلو چشم مردم پياز پوست بكني
و آشپزي كني !

كه آخرش چي بشه مثلا ...
يه ديگ آش بذاري جلوي در چادر و آش بفروشي !
كه زندگي عشايري رو تبليغ كني !

ولي به چه قيمتي ؟
حراج كردن زندگيه شخصيت ؟

اين روزا حس ميكنم با كمبود لغت مواجه شدم
به چيزايي ميبينم ؛ يه حرفايي ميشنوم كه
هيچ لغتي براي وصفش پيدا نميكنم !

اين عشاير ذخيره ي انقلابند ؟

كي گفته دوره ي برده داري سر اومده ؟
بياد من بايد يه چيزايي نشونش بدم !

هنر نزد ايرانيان است و بس!

جلد دوم كتاب ركوردهاي جهاني گينس ؛ زير چاپ رفت !

اين خبر يكي از مهمترين خبر هايي بود كه ديروز به كل دنيا مخابره شد !
تخيلي ترين ؛ كمدي ترين ؛ شادترين ؛ و هر چي ترين تو دنيا هست رو
تو يه فيلم كوتاه و مستند از صدا و سيماي وطني ديشب ديديم

به گفته ي تمام كارشناساي جهاني شايد ديگه همچين اتفاقي هيچوقت تو دنيا تكرار نشه !

دادگاه فله اي ؛ اعترافات گله اي !

راستش ديشب بعد از ديدن اين فيلم واقعا به خودم اومدم
و از يه خواب خرگوشي بيدار شدم
آخه چقدر يه آدم ميتونه كودن باشه ؟
اين همه سال پيرو چه كسايي بودم
خودشون اينقدر تحت تاثير اين تحول دروني قرار گرفته بودن
كه به شدت وزن كم كرده بودن !

وا اسفا بر من !
خدايا هزار و صد هزار بار شكر كه چشمم رو به
نور حقيقت روشن كردي
و بالاخره خس و خاشاك رو از فلبم زدودي!


زنده باد نظام مقدس جمهوري اسلامي !

تكبير !!!!!