۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

نه سکوتی نه کلامی 1

یکی از بحث های داغ آمریکای لاتین ؛ دعوایی است که نرودا ؛ مارکز و بقیه
با بورخس داشتند

و می گفتند او ساز شکار است چون به طور آشکارا از چه گوارا حمایت نکرده است !
حتی نرودا در اشعارش بورخس را به خاطر همین مسئله مسخره کرد !
در عوض بورخس هم که سالیان درازی را در حکومت ناظمی ژنرال خوان پرون گذراند ؛ می گفت :
همین که من به نظامی ها توجه نمی کنم و آن ها را نادیده می گیرم ؛ بزرگترین ضربه ایست که می توانم به آنها بزنم
نتیجه این اختلاف روش این شد که نرودا بعد از شنیدن خبر کودتا علیه سالوادوره آلنده رئیس جمهور محبوب شیلی
از غصه دق کرد و در مقابل بورخس تمام هفت سال حکومت پرون نوشت و نوشت تا آقای دیکتاتور فرار کرد!

این مطلب رو تو مجله ی همشهری جوان خوندم
همین باعث شد به این فکر کنم که نویسنده های ما چرا خبری ازشون نیست !

نه سکوتی ؛ نه فریادی !

اینجا نه کسی دق کرده ؛ نه کسی داره مینویسه ...


۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

سکوت !


امروز داشتم به گذشته ام فکر می کردم

با خودم گفتم فردا اگه خواستم واسه بچه ام از جوونی هام تعریف کنم ؛
چی باید بگم ؟؟
از کدوم خوشی ؟کدوم روز قشنگ ؟
بچه که بودم ؛ آخرای جنگ بود
بابا دیگه از جنگ برگشته بود
دلتنگ و زخم خورده
خیلی خسته بود !
دیدن غصه های بابا و موهای مامان که زود سفید شده بود
نذاشت بفهمم بچگی یعنی چی ...
یه کم بزرگ تر شدم
بهم میگفتن نوجوون
یه دنیا انگیزه و انرژی داشتم
میخواستم زندگی کنم و شاد باشم
ولی از همون سال اول راهنمایی یه چادر سیاه تو مدرسه انداختن رو سرم
گفتن ما واسه اسلام جنگیدیم
مسلمون باشید
تا سال آخر دبیرستان تو مدرسه چادر سرم بود
ولی هیچوقت نفهمیدم چرا !!
نمیدونم چرا ولی همیشه تو مدرسه دعای توسل میخوندیم
همیشه باید موقع دعا گریه می کردیم
نماز جماعت نمیرفتیم نمره انضباطمون کم میشد !
نمیشد خندید !!!
نمیدونم چرا ؟
ولی دل من واسه شادی آماده بود
کلاس سوم راهنمایی بودم
وقتی به خاطر یه سری مسائل که اون موقع نفهمیدم از المپیاد گذاشتنم کنار
خیلی تعجب کردم!
بازم نفهمیدم چرا ...
تو دبیرستان وقتی نمایشنامه هامو پس میفرستادن
و گاهی به خاطرشون توبیخ میشدم
شوکه میشدم!!
ولی دیگه کم کم یاد گرفتم که باید عادت کرد
هر وقت خواستم بجنگم بدتر می شد
همیشه یه جواب منفی؛ یه سد ؛ یه مانع
همیشه یه سرعت گیر مقابلم بود ...
دیگه بهم میگفتن جوون
با خودم گفتم :
خب حالا دیگه کسی زورش بهم نمیرسه
جوونی یعنی یه دنیا تلاش
جوونی یعنی غرور
یعنی همه دنیا مال منه !
میخواستم از اکسیژن ناب جوونی لذت ببرم
ولی بازم جلوی نفس کشیدنم رو گرفتن ...
به من گفتن تو با گذشته غریبی
گفتن افسارت رو بده دست بزرگترا و ساکت باش
ولی کسی نمیدونست من دیگه از سکوت خسته ام
خسته ...
تا حرف زدم ؛زدن تو دهنم
یادمه وقتی واسه اولین بار میخواستم رای بدم دوران دوم خاتمی بود
با کلی ذوق و شوق واسش تبلیغ میکردم
فکر کنم شونزده سالم شده بود
گفته بود واسه من اومده
واسه جوونا
قرار بود بذاره ما حرف بزنیم
ولی بدتر شد!
این دفعه تو دهنی خیلی محکم بود
جوری که از دهنمون خون اومد
بعضی ها خونشون بند نیومد و ...
بیست ساله بودم که داشتم عاشق میشدم
خیلی لذت بخش بود
یه همراه واسه روزای سخت
ولی انگار بازم نمیشد
انگار هر چیزی که من میخواستم
حکم به رای منفی داشت !
از این هم گذشتم
مثل خیلی چیزای دیگه
تا اینکه امسال دوباره یه جرقه ی امید روشن شد
دوباره دلخوش شدیم
شروع کردیم به بال بال زدن
گفتیم این دفعه دیگه میشه
این دفعه حتی بزرگترا هم همراهمون هستن
ولی یادم رفته بود که رو پیشونیم
یه علامت منفیه گنده حک شده ...
ولی این دفعه دیگه خیلی فرق داشت
چجوری میشد این همه آدم رو ساکت کرد ؟
کشتن ؛ زدن ؛ زندونی کردن ؛ و هر کاری که از دستشون بر اومد !
ولی با این کارشون انرژی ما بیشتر میشد ...
نمیدونم آخر این قصه چی میشه ؟
ولی این بار دیگه اجازه نمیدم اونا تمومش کنن !
تا اینجای زندگیم چیزی واسه افتخار کردن ندارم
چیزی که به آدم های فردا بگم
تا اینجا جز سکوت و خفگی چیزی تو این زندگی نداشتم
ولی دیگه بسه !!
پاییز که بیاد بیست و چهار سالم میشه
تا این سن با سکوت زندگی کردن خیلی خجالت آوره !
خدایا !
میدونی که من چقدر ایرانم رو دوست دارم
من از نسل بزرگان و شجاعان تاریخ دنیا هستم ...
دیگه بیشتر از این نباید مایه ی ننگشون باشم
خدایا !
به این جوونی که دیگه پیر شده توانایی بده تا خاکش
رو از تمام پلیدی ها پاک کنه

.





۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

سکوت


دیگه قلمم هم خسته شده
نمیتونم کلمات رو پیدا کنم
ازم فرار میکنن
انگار از نوشتن این همه سیاهی خسته شدن !
نایی برای فریاد زدن نیست
فریاد من ؛
کلام من بود !
با این سکوت اجباری چه کنم ؟


.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

خدایا ...
بگو که هنوزم هستی ...
دیدی چجوری بوته های گل یاس رو تو دستشون له کردن ؟
باورم نمیشه که دیدی و کاری نمیکنی!
آخه به چه جرمی؟
به جرم زیبایی و زیبایی خواهی ؟

این بوته ها از نسل همون گل یاس محمد هستن
از نسل فاطمه !
نسل زنان شجاع و نترس و آزادی خواه ...

خدایا ...
تو رو به فاطمه قسم
سزای این جلادای بی رحم رو بده

دست من که جز به درگاه تو به جایی نمیرسه ...

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

به جرات ميشه گفت امروز يكي از ننگين ترين روزهاييست كه ايران و ايراني به خودش ميبينه

روزي كه راي هاي دزديده شده اش به نفع بي لياقت ترين فرد ممكن ؛ مصادره ميشه .

بيراهه نيست سياه پوشيدن و عزدار بودن در اين روز!

لباس عزاي من امروز نه از بهر جوانان به خون غلتيده ام كه از سياه بختي ام است .

بخت سياهي كه معلوم نيست تا كي به طول انجامد !

ولي چه خوب گفت دوست آزاد انديشم :


«هميشه قبل از طلوع سپيده ؛ سياهي به اوج خودش ميرسه !»


تا طلوع سحر راهي نيست

شب از اين سياه تر نخواهد شد .

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

عشاير ذخاير انقلابند

اين روزا اگه گذرتون سمت چهار وليعصر بيافته چيزاي عجيب غريبي ميبينيد !
خيلي عجيب تر از ساختن مترو جلوي تئاتر شهر !

يه شِبه سياه چادر عشايري !
تصور كن مجبوري كه جلوي چشم مردم از خواب بيدار شي
يا فكر كن كه هنوز خواب باشي و پتو از روت رفته باشه كنار !
اون هم درست تو روز روشن مقابل نگاه كنجكاو ِ اين همه آدم !
سخته كه از صبح تا شب مجبور باشي حجاب داشته باشي
و نگاه هاي عجيب و تلخ رهگذر ها رو تحمل كني !
مسخره است كه جلو چشم مردم پياز پوست بكني
و آشپزي كني !

كه آخرش چي بشه مثلا ...
يه ديگ آش بذاري جلوي در چادر و آش بفروشي !
كه زندگي عشايري رو تبليغ كني !

ولي به چه قيمتي ؟
حراج كردن زندگيه شخصيت ؟

اين روزا حس ميكنم با كمبود لغت مواجه شدم
به چيزايي ميبينم ؛ يه حرفايي ميشنوم كه
هيچ لغتي براي وصفش پيدا نميكنم !

اين عشاير ذخيره ي انقلابند ؟

كي گفته دوره ي برده داري سر اومده ؟
بياد من بايد يه چيزايي نشونش بدم !

هنر نزد ايرانيان است و بس!

جلد دوم كتاب ركوردهاي جهاني گينس ؛ زير چاپ رفت !

اين خبر يكي از مهمترين خبر هايي بود كه ديروز به كل دنيا مخابره شد !
تخيلي ترين ؛ كمدي ترين ؛ شادترين ؛ و هر چي ترين تو دنيا هست رو
تو يه فيلم كوتاه و مستند از صدا و سيماي وطني ديشب ديديم

به گفته ي تمام كارشناساي جهاني شايد ديگه همچين اتفاقي هيچوقت تو دنيا تكرار نشه !

دادگاه فله اي ؛ اعترافات گله اي !

راستش ديشب بعد از ديدن اين فيلم واقعا به خودم اومدم
و از يه خواب خرگوشي بيدار شدم
آخه چقدر يه آدم ميتونه كودن باشه ؟
اين همه سال پيرو چه كسايي بودم
خودشون اينقدر تحت تاثير اين تحول دروني قرار گرفته بودن
كه به شدت وزن كم كرده بودن !

وا اسفا بر من !
خدايا هزار و صد هزار بار شكر كه چشمم رو به
نور حقيقت روشن كردي
و بالاخره خس و خاشاك رو از فلبم زدودي!


زنده باد نظام مقدس جمهوري اسلامي !

تكبير !!!!!
آقا خميني !
بيداري ؟
پاشو كارت دارم
چجوري با اين همه سر و صدا ميتوني بخوابي؟
مگه نميبيني چطور افتادن به جون بچه هاي مردم !

آقا خميني ! باباي انقلاب!
اينا حتي حرمت خون شهدا رو هم نگه نداشتن
ميدوني واسه چي دارن ميزنن؟
باورش سخته ولي تو باور كن :
اومده بوديم فقط مراسم ختم برگزار كنيم
همين !

آقا خميني
تا حالا گاز فلفل چشاتو سوزونده ؟
تا حالا رو تنت بنزين ريختن كه بعدش بذارنت تو آفتاب؟
كتك چي ؟
خوردي به قصد مرگ؟
نميدونم كدوم اينا رو تجربه كردي ولي ميگم كه بدوني
بچه هايي كه يه زماني باباهاشونو فرستادن تو جبهه هاي
جنگي كه تو گفتي الان چه وضعي دارن!
همونايي كه شايد سالي يه بار هم باباهاشونو نميديدن!
ولي دلشون خوش بود كه بابا داره با دشمن ميجنگه تا ما رو نجات بده
همونايي كه خونه هاشون رو سرشون خراب شد و دم نزدن!
همونايي كه هنوزم زخم خورده هاي جنگ رو جلو چشمشون دارن !
نگاه كن
ببين من همونم !
هموني كه از بچگيش فقط تنهايي و ترس يادشه
همون همدم شبهاي تنهايي مادرش
هموني كه هيچوقت گريه نكرد تا شاد نباشه دشمن !
ولي الان داره گريه ميكنه
آره باباي انقلاب
اين اشكاي منه كه داره از رو گونه هام سر ميخوره !

مگه قرار نبود من آينده ساز كشور باشم؟
مگه نگفتي اميدت به منه ؟
خب پس اين كارا واسه چيه؟
من كي كار بدي كردم؟
كجاي كارم اشتباه بوده ؟
كي حرف گوش ندادم كه الان دارن اينجوري گوشم رو ميكشن؟
بگو ديگه !

ولي بدون من هنوزم ميخوام ايرانم رو بسازم
من واسه هر ذره از خاكش ارزش قائلم
نميدونم تاريخ بلدي يا نه ولي من خوب ميدونم واسه هر وجب
اين خاك چه كسايي و چجوري خون دادن
من قدرشو ميدونم
حتي اگه سهرابي كه تازه ميخواست كنكور بده به خاطرش شهيد بشه
حتي اگه محمد هجده ساله زير فشار شنكجه طاقت نياره
و با يه دنيا آرزو ما رو تنها بذاره
و يا حتي اگه ندا به جرم بيگناهي جلوي چشم همه به خون كشيده بشه


ولي آقاخميني من از نسل جنگم
همون نسلي كه لالايي هاي شبونه اش صداي موشك بارون بود
اين نسل از هيچي نميترسه
ميدونم راهي كه توش پا گذاشتم خيلي سخته
ميدونم كه بهاي زيادي بايد بدم تا بتونم راهم رو باز كنم
ولي من با قصه هاي جنگ بابام بزرگ شدم
من شجاع تر از اوني بار اومدم كه بتونن تصورش رو بكنن!

آقا ببخش
سرت رو درد آوردم
ولي خب امروز تنها جايي كه ميشد فرار كرد و كتك نخورد همين جا بود
پيش تو !
دلم هم يه كم پر بود
بايد با يكي دردل مي كردم
راستش اين روزا زياد ميام اينجا
شهداي راه آزادي رو اينجا ميارن

تو كه هنوز خوابي !
پاشو ديگه
پاشو لا اقل بگو كه شناختيم
شايد من رو نشناسي ولي بابام رو كه ميشناختي!
به حرمت اون هم كه شده بلند شو
بلند شو بگو تمومش كنن

وگرنه ما تمومش ميكنيم



۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

نزديك امتحانا بود

اوضاع مملكت هم كه رنگي

ديگه كي حوصله درس خوندن داشت

اگه حوصله اي هم بود ؛ وقتي نبود.

هفته ي شلوغي بود

آخر هفته هم امتحان داشتم

درس هم كه طبق عادت نخونده بودم

تنها فكري كه به ذهنم رسيد اين بود كه به دست به دامن استادم بشم

واسش ايميل زدمو افتادم به پاش

كه استاد من اين چند روزه نبودم و به خاطر اين جار و جنجالا

نتونستم درس بخونم

شما يه مرحمتي بكن و ما رو شرمنده ي خودت كن .

با خودم گفتم الان داره به من افتخار ميكنه و حتما

با يه نمره ي خوشگل ازم تشكر ميكنه ।


ولي خب

زهي خيال باطل !

يادم رفته بود كه آدم عاقل اول موضع استادشو در نظر ميگيره بعد ميافته

به پاش

وقتي نميدوني يارو كدوم طرف ميچرخه واسه چي خودتو رنگي ميكني ؟

حالا كه سه باره امتحان دادي ( آخه يه بار ديگه هم افتاده بودم)

ياد ميگيري به جاي تو خيابون رفتن بشيني درس بخوني .



نتيجه ي اخلاقي :

به تو چه كه تو مملكت چه خبره !



.

سوزان تر ازسرماي اين شبها

بي رحم تر از كابوس تنهايي

و تنها به مزد لبخندي تلخ

مي تابد ؛

بر اين پيكر خسته از درد ؛

همان خورشيد مهربان قصه هاي كودكي ام .

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه




ديگه واقعا نميدنم از آسفالت كردن دماوند چي بايد بنويسم !

تا قبل از اين خبر فكر ميكردم موضوعي وحشتناك تر از

فرستادن آرامگاه كوروش به زير آب نميتونه وجود داشته باشه

ولي خب چه كنيم كه هنرنمايي هاي اين دولت تمومي نداره !

چند روز پيش تو يه روزنامه اي مطلبي راجع به سياه نمايي خوندم

اين كه داريم همه چيز رو سياه ميبينيم و فقط سياهي ها رو نشون ميديم

ولي تو رو خدا حق بديد

آخه يه چيز سفيد وجود داره كه بشه ازش حرف زد ؟

سفيدي قله ي دماوند رو هم كه داريد ميفرستيد تو تاريخ

يه بار تو ؛ يه بارم من ديگه !

ديشب خبر عجيبي از كشور دوست و پشتيبانمون رسيد

چين رو ميگم

خبر ميگفت :چيني ها ديگه ميتونن دو تا بچه داشته باشن و

قانون تك فرزندي هم پر !!


خب خبر يه كم عجيب غريبه

ولي خب تا وقتي ما هستيم هيچي عجيب نميمونه!!

هر چقدر به دليل اين كار فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد

تا اينكه باز هم خبر اومد كه عده ي ديگه اي


از مردم بي گناهمون تو سقوط هواپيماي روسي كشته شدن

حالا ديگه هم چي حله

تا كي اين چيني هاي نازنين به فكر ما باشن و بازارهاي بي رونق ما

رو به دست پر توان خودشون از اين رو به يه روي
ديگه بكنن؟

خجالت هم چيز خوبيه

اين بار ديگه نوبت ماست

با كمال افتخار اعلام مي داريم كه مردم عزيز و اقتصاد پرور چين :

با خيال راحت توليد مثل كنيد

كه ما اينجا به تلافيش ماهانه در حدود صد الي صد و پنجاه

نفررو به ديار باقي هل ميديم






۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

كوچ به تنهايي


بالاخره دل كندم ولي به سختي

خيلي وحشتناكه

دور شدن از دوستايي كه بخشي از وجودم شدن

ولي ديگه موندن تو پرديس كار من نبود ؛ بعني از من بر نمياد

جايي كه نشه حرف زد به چه درد ميخوره ؟

هدايت ميگه :

ما همه مان تنهاييم ؛ نبايد گول خورد؛ زندگي يك زندان است ؛ زندان هاي گوناگون!

ولي بعضي ها به ديوارهاي زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم مي كنند؛

بعضي ها مي خواهند فرار بكنند ؛ دستشان را بيهوده زخم ميكنند؛‌

و بعضي ها هم ماتم مي گيرند

ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان را گول بزنيم

هميشه بايد خودمان را گول بزنيم

ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته مي شود ...

و اين حال امروز من است !

دوباره من موندم و تنهاييه اين روزهاي سرد

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

فیلترینگ پردیس


از امروز عصر سایت ( پردیس من ) هم فیلتر شد !

تا اونجا که من اطلاع دارم این سایت کاملا محرمانه است و اطلاعاتش در گوگل مشاهده نمیشه।

به نوعی انگار همه دارن با خودشون حرف می زنن!

و دقیقا همین مسئله است که تعجب منو بیشتر میکنه...


آخه پردیس رو دیگه چرا ؟


الان حس میکنم یکی پاش رو گذاشته رو گلوم داره فشار میده ।



از من نپرس خونه‌ام کجاست...تو اون همه ویرونه

ای هم‌قبیله چی بگم...قبیله سرگردونه

ما دربدرتر از همیم...هم‌خونه بی‌خونه

غربت ما دیار ماست...خونین‌ترین ویرونه

دربدری فال تو بود...اما نصیب ما شد

.

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه




جاويد پسري زرتشتي بود كه براي پيدا كردن پدرش به همراه مادر و خواهرش به تهران اومده بود ।
پسري از خانواده ي اصيل و با فرهنگ زرتشتي
اسير شدن جاويد تو دست يه خاندان رذل و پليد به ظاهر مسلمون ؛ سرنوشت اون و خونوادش رو به كلي تغيير داد

داستان جاويد ؛ يكي از تلخ ترين داستان هايي بود كه در مورد ظلم به پيروان دين زرتشت نوشته شد
كاري كه فقط از قلم شيوا و رساي مرحوم « اسماعيل فصيح » انتظار مي رفت

اسماعيل فصيح نويسنده اي كه به زعم همكارانش كنج تنهايي را به هر جايي ترجيح مي داد و كجا بهتر از اطاق تنهايي مي تواند انديشه ي انسان را به خوبي به دست گيرد ؟

ذهن پاك و زيباي فصيح هم در هياهوي اين روزهاي سرد به خاك سپرده شد تا بيشتر از پيش تنهايي اش را فرياد زند

روحش شاد و يادش گرامي باد


.

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

شعبده بازی به نام آقا عزت از ضرغام


خب!اینم از پخش تلویزیونی خطبه های نماز جمعه رفسنجانی!
اين آقا عزت ما خوب هنرمند بود و نميدونستم!
خوب شد امروز من اونجا بودم و تمام صحبت های هاشمی رو از نزدیک شنیدم وگرنه عمرا نمیتونستم بفهمم که آقا عزت امروز چه شعبده بازی بزرگی رو تهیه دیدن برامون!

اين هنرمند ما واين هم شما :

یک:حذف صحنه های مربوط به فضای بیرون و نشان دادن چند باره ی صحنه های مربوط به داخل صحن به جای آنها!!!
دو:حذف کامل و نیمه کامل شعار های افراد حاضر در بیرون از صحن به طوری که انگار هاشمی در سکوت کامل حرف میزد!!!!
سه:حذف قسمت هایی از صحبت های هاشمی و اون قسمت هایی که با شعار دهنده ها صحبت میکرد!!!!!
چار:شعار مرگ بر چین به طور کامل حذف شد!
پنج:تذکر رفسنجانی به شعار مذکور نیز به طور کامل حذف شد!!
شيش:شعار زندانی سیاسی آزاد باید گردد به طور نیمه کامل حذف شد!!!
هفت:تذکر دوم هاشمی به شعار دهندگان و جمله ی معروف«شما شعار ندید من اینجا خودم بهتر میگم»نیز به طور کامل محو شد!!!!
هشت :قسمت های متعددی هم در بین خطبه ها حذف شد که ذهن من حقیقتا یاری نمیده تا عين جملات رو بگم
نه:به قول يه دوستي اصلا نه نداريم ।!
ده : بر فرض كه ده هم داشتيم خب كه چي ؟



طفلكي ديويد الان دستشو گذاشته زير چونه اش داره با حسرت به عكس عزت نگاه ميكنه و در انتظار فرصتيه
كه بتونه در محضر اين هنرمند آموزش ببينه।


نماز جمعه با طعم گاز اشک آور



امروز با وجود اینکه مردم زیر آفتاب بودن ولی کسایی که سوختند بسیجی های داخل صحن بودند !
بعد از مدتی سکوت اجباری مردم دوباره فرصتی برای بیان اعتراضاتشون پیدا کردند که باز هم با درگیری مواجه شدند।

حمله به نمازگزاران از کارهاییه که به واسطه ی اون همیشه آمریکا واسرائیل رو محکوم میکنیم ولی اینبار اینکار
رو توسط دولت اسلامیه خودمون دیدیم!
هاشمی امروز واقعا فراتر از انتظار ظاهر شد :
« خواهش میکنم شعار ندید من بهتر از شما حرف میزنم»
هیچ حرفی به اندازه ی این حرف هاشمی به مزاق مردم خوش نیومد ।
بالاخره تریبونی پیدا شده بود که قرار بود حرف مردم رو بزنه !!
هاشمی با سخنراینه امروزش دوباره جای پای خودش رو محکم کرد ।ولی اینبار به واسطه ی پشتیبانی مردم نه نظام!
بیراهه نیست اگر بگم که حرفهای اون بهتر از گازهای اشک آور عمل می کرد و بدجوری مخالفان مردم رو سوزوند । مردم برای خنثی کردن اثرات گاز از دود سیگارهای همدیگه استفاده می کردند ولی نمیدونم سوزش حرفهای هاشمی با چی خنثی شد؟
فکر کنم این سوزش زمانی بیشتر خودش رو نشون داد که گفت :
مردم همون معترضین هستند و در واقع با این حرف رسما دولت و بسیجی های حاظر رو جزو مردم حساب نکرد
طوری که یکیشون برگشت گفت :
پشت این آدم نماز خوندن درست نیست ! ولی خب نمیدونم چرا خوند ؟
به هر حال نماز جمعه ی امروز هم با تمام حواشی و درگیری هاش تموم شد ولی این حرکت دوباره آتیش زیر خاکستر رو فوت کرد تا خاموش نشه و شعله ور تر از قبل بسوزه ।
ما شهدایی دادیم که نمیتونیم از خونشون بگذریم و چیزی که همیشه این آتیش رو برای ما روشن نگه میداره فروغ
خون شهدامونه।


.





۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه


بايد بترسم

.بايد .

ولي ترسم نمياد !

خيلي مسخره است كه مجبور به كاري بشي كه بلد نيستي ।

نميدونم چرا حسش نميكنم

همين ترس رو ميگم ।

شايد اسمش حماقت باشه

حتما هست

آخه همه دارن مي ترسن

پس من هم

بترس ديگه بچه !

شمع هاي خاموش

پس كجايند شاعران ما ؟
به راستي گفتن از حق و حقيقت چنين ترسناك شده كه در پستوي خانه نهانشان كرده ؟
واي بر ما كه ديگر نداريم اخوان ثالثي كه بي پروا از آزادي بگويد !
واي بر ما كه فروغمان خاموش است !
واي بر ما كه مشيري ِمان ؛ شاملوي ِمان؛ و همه ي آناني كه گفتن از آزادي را بر خود تكليف كرده بودند ؛ در تاريخ جا گذاشتيم

واي بر ما !

واي بر ما كه چنين تنهاييم در اين كوير سرد .

And it was at that age...Poetry arrived
in search of me. I don't know, I don't know where
it came from, from winter or a river.
I don't know how or when,
no, they were not voices, they were not
words, nor silence,
but from a street I was summoned,
from the branches of night,
abruptly from the others,
among violent fires
or returning alone,
there I was without a face
and it touched me.

I did not know what to say, my mouth
had no way
with names
my eyes were blind,
and something started in my soul,
fever or forgotten wings,
and I made my own way,
deciphering
that fire
and I wrote the first faint line,
faint, without substance, pure
nonsense,
pure wisdom
of someone who knows nothing,
and suddenly I saw
the heavens
unfastened
and open,
planets,
palpitating planations,
shadow perforated,
riddled
with arrows, fire and flowers,
the winding night, the universe.

And I, infinitesmal being,
drunk with the great starry
void,
likeness, image of
mystery,
I felt myself a pure part
of the abyss,
I wheeled with the stars,
my heart broke free on the open sky.


چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.

نرودا شاعر آزادي خواه

درست اين روزها كه اسير بيراهه شديم ؛ جاي خالي اش بيتشر حس مي شود :
شاعري كه از آزادي برايمان بگويد
از قصه ي روشناي صبح كه در پس ِ سرماي اين شب به جا مانده

چه زيبا گفت :

من نيامده ام كه همه چيز را حل كنم
آمده ام كه آواز بخوانم
آمده ام كه تو با من بخواني

به راستي كه جان تازه مي بخشد حتي به آزادي خواهي كه در گورش آرام خوابيده ।
ديروز صدمين سالگرد تولدش بود و اگر من امروز مي نويسم ؛ دليلش نداشتن يكي از همان حقوقي است كه هنوز دنبالش هستيم।
نفتالي ريكاردو رئيس باسولتو معروف به پابلو نرودا متولد 1904 در شيلي ।
اسم مستعار " نرودا " را به احترام " يان نرودا" شاعر آزادي خواه چك براي خود برگزيد।
1921 اولین کتابش به نام «گرگ و میش سپیده‌دم» و یک‌سال بعد «بیست شعر عاشقانه» و «یک ترانه نومید» را منتشر کرد که برایش شهرت به ارمغان آورد। در 1945 به سنای شیلی راه یافت در حالی‌که پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود। در 1947 به علت سخنرانی اعتراض‌آمیز نسبت به رئیس‌جمهور وقت شیلی ـ بیده لا ـ شیلی را مخفیانه ترک كرد و به اروپا رفت। در 1952 به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد। از آثار برجسته او می‌شود به: تلاش انسان بی‌پایان؛ اقامت در خاک، اسپانیا در قلب من، خشمها و محنتها، آواز همگانی، شعرهای ناخدا، چکامه‌های بنیادین، انگورها و باد، صد شعر عاشقانه، یادداشتهای ایسلانگرا، کتاب سؤالها، بودها و یادبودها و دهها اثر دیگر اشاره کرد। «بودها و یادبودها» مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقاً به فارسی نیز ترجمه شده است। نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در ایسلانگرا فوت کرد

نرودا شاعری‌ است جمیع الاطراف। این گفته شاید برای او بیش از هر شاعر دیگری در دنیا صدق کند। نرودا آنچنان عاشقانه می‌سراید که واژه‌ها تاب مستی شاعر را نمی‌آورند و آنچنان از دردهای سرزمینش سخن می‌گوید که هر کلمه شلاقی می‌شود بر صورت متجاوز!

اما چیزی که مسلم است نرودا شاعر زمانه خویش است و از آن بالاتر انسان زمانه خویش. نگاه لطیف و شاعرانه او گوشه گوشه جهان هستی را واکاوی می‌کند و از دل هر جنبنده و ناجنبنده‌ای شعر بیرون می‌کشد!

مثال روشن این ادعا، چکامه‌های بنیادین‌اند که شاعر، گوجه‌فرنگی و لیمو و شراب و ذرت و ماهی‌ت‍ُن و حتی کت‌وشلوار را به چالش شعر می‌کشد و برای هر یک چکامه‌ای می‌نویسد! چکامه‌هایی که شاید تنها شاعری چون نرودا باید بپردازدشان تا به دامن ابتذال نیفتند و
هر یک در پس ظاهر ساده‌شان حکمتی عمیق را به تماشا بگذارند। نخستین حکمت چنین اشعاری شاید این باشد که در همه مخلوقات عالم هزار حرف نگفته، هزار تفسیر پنهان و هزار هزار درس آموختنی است اگر چشم و گوشت هوشیار باشند و حساس و نه زیر غبار
عادت و فراموشی!


نرودا در خاطراتش می‌نویسد که در دوران جوانی و کمی پس از آنکه مجموعه شفق را منتشر کرده بود همراه دوستانش به کلوپی در

پایین شهر وارد می‌شود و اتفاقاً ورودشان مصادف می‌شود با درگیری دو تن از اوباش برجسته محل! ...کلوپ به هم می‌ریزد و نرودای جوان ـ شاید به واسطه همان سر پرباد جوانی! ـ فریادکشان بر سر آن دو مرد تنومند، آنها را به ترک محل امر می‌کند! ... یکی از این دو ـ که به قول نرودا قبل از چاقوکشی، بوکس‌بازی حرفه‌ای بوده ـ به نرودا هجوم می‌آورد که مشت سنگین رقیب اوباشش او را نقش بر زمین می‌کند! ... کلوپ دوباره آرام می‌شود و رقیب از پا افتاده را بیرون می‌برند و رقیب پیروز به شادمانی جمع باز می‌گردد که نرودا او را نیز چنین خطاب می‌کند: «همه‌تان گم شوید!... شما هم دست کمی از او ندارید!»... ساعتی بعد به وقت ترک محل در آستانه در خروجی مرد قوی‌هیکل مست را می‌بیند که در انتظار او ایستاده است!... دوستان آماده گریختن‌‌اند و نرودای ـ به قول خودش پ‍َروزن! ـ بی‌دفاع در برابر حریفی نابرابر!... باقی را از زبان خود نرودا بشنوید با کمی تلخیص:


... و من فکر کردم چه بی‌فایده است در برابر این هیولا عرض‌ اندام کردن। درست مثل ببری که با بچه‌گوزنی روبه‌رو شود ... همان‌طور که شاخ به شاخ بودیم، ناگهان دیدم که سرش را به عقب کشید و چشمانش را از هم گشود و آن حالت سبعیت از دیدگانش محو
شد و با شگفتی پرسید: شما پابلو نرودا هستید؟!



«بله من خودم هستم»

بعد سر بزرگش را بین دو دست گرفت و گفت: «من چه آدم احمقی هستم। اینجا با شاعری که او را ستایش می‌کنم روبه‌رو شده‌ام، آن‌ وقت باید از من عملی ناشایست سر بزند» و سرش را بین دو دست گرفت و خود را ملامت کرد: «من چه آدم رذلی هستم! ... درست است که ما همه از یک قماشیم ... ما تفاله‌های اجتماعیم ... اما به از شما نباشد، در دنیا اگر یک آدم سالم باشد، نامزد من است। ... نگاه
کن دون پابلو! این عکس اوست ...درست به قیافه‌اش نگاه کن! ...من روزی به او خواهم گفت که عکس تو در دست دون پابلو بوده است
...این او را خوشحال خواهد کرد ...»



و او عکس دخترکی خنده‌رو را که تبسمی کودکانه به لب داشت، به دستم داد «نگاه کن دون پابلو! ... شعر تو بود که واسطه عشق ما شد .... او مرا به خاطر شعر تو دوست دارد، به خاطر شعر تو، که هر دو با هم آن را می‌خوانیم و از حفظ داریم»।


و یک‌باره شروع کرد با صدای بلند به خواندن: «در آستانه قلب تو/ پسرکی افسرده‌حال چونان من زانو زده است/ با دیدگانی دوخته به نرگس شهلای تو/....»


درست در همین زمان در باز شد و دوستانم با تجدید قوا باز گشتند: با قیافه‌های برافروخته، با مشتهای گره‌کرده و مهیا برای مقابله!

من با آرامی از در خارج شدم و آن مرد همچنان در جای خود ترانه‌ام را مترنم بود و در جذبه سکر سرود ...

و این چنین است شاعری که تحسین منتقدان را تا آنجا بر می‌انگیزد که جایزه نوبل را به او اختصاص می‌دهند، چنان مورد توجه حتی فرودست‌ترین طبقات فرهنگی جامعه است که شعرش را از بر می‌کنند و از آن تأثیر می‌پذیرند و به خاطر او و دکلمه شعرهایش، ساعتها بر زمین می‌نشینند و به ترن‍ّمش گوش می‌سپارند। او در میان مردم زیست و برای مردم شعر سرود و راز بزرگی و ماندگاری شاعر،چیزی جز این نمی‌تواند باشد


روحش شاد و يادش گرامي

۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

سهراب كشان



نميدانم اين چه حكمتي است كه رسم سهراب كشان را چنين جاودانه كرده است !
اصلا مگر مي شود سهراب بود و جز مرگ ناجوانمردانه به كام داشت ؟
سهراب جوان و زيبا و آزادي خواه اين بار هم به دست دشمن خودي به خونش غلتيد !
تهمينه !‌ گريه كن كه اين تازه آغاز سهراب كشي است।

.