۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

نرودا شاعر آزادي خواه

درست اين روزها كه اسير بيراهه شديم ؛ جاي خالي اش بيتشر حس مي شود :
شاعري كه از آزادي برايمان بگويد
از قصه ي روشناي صبح كه در پس ِ سرماي اين شب به جا مانده

چه زيبا گفت :

من نيامده ام كه همه چيز را حل كنم
آمده ام كه آواز بخوانم
آمده ام كه تو با من بخواني

به راستي كه جان تازه مي بخشد حتي به آزادي خواهي كه در گورش آرام خوابيده ।
ديروز صدمين سالگرد تولدش بود و اگر من امروز مي نويسم ؛ دليلش نداشتن يكي از همان حقوقي است كه هنوز دنبالش هستيم।
نفتالي ريكاردو رئيس باسولتو معروف به پابلو نرودا متولد 1904 در شيلي ।
اسم مستعار " نرودا " را به احترام " يان نرودا" شاعر آزادي خواه چك براي خود برگزيد।
1921 اولین کتابش به نام «گرگ و میش سپیده‌دم» و یک‌سال بعد «بیست شعر عاشقانه» و «یک ترانه نومید» را منتشر کرد که برایش شهرت به ارمغان آورد। در 1945 به سنای شیلی راه یافت در حالی‌که پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود। در 1947 به علت سخنرانی اعتراض‌آمیز نسبت به رئیس‌جمهور وقت شیلی ـ بیده لا ـ شیلی را مخفیانه ترک كرد و به اروپا رفت। در 1952 به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد। از آثار برجسته او می‌شود به: تلاش انسان بی‌پایان؛ اقامت در خاک، اسپانیا در قلب من، خشمها و محنتها، آواز همگانی، شعرهای ناخدا، چکامه‌های بنیادین، انگورها و باد، صد شعر عاشقانه، یادداشتهای ایسلانگرا، کتاب سؤالها، بودها و یادبودها و دهها اثر دیگر اشاره کرد। «بودها و یادبودها» مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقاً به فارسی نیز ترجمه شده است। نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در ایسلانگرا فوت کرد

نرودا شاعری‌ است جمیع الاطراف। این گفته شاید برای او بیش از هر شاعر دیگری در دنیا صدق کند। نرودا آنچنان عاشقانه می‌سراید که واژه‌ها تاب مستی شاعر را نمی‌آورند و آنچنان از دردهای سرزمینش سخن می‌گوید که هر کلمه شلاقی می‌شود بر صورت متجاوز!

اما چیزی که مسلم است نرودا شاعر زمانه خویش است و از آن بالاتر انسان زمانه خویش. نگاه لطیف و شاعرانه او گوشه گوشه جهان هستی را واکاوی می‌کند و از دل هر جنبنده و ناجنبنده‌ای شعر بیرون می‌کشد!

مثال روشن این ادعا، چکامه‌های بنیادین‌اند که شاعر، گوجه‌فرنگی و لیمو و شراب و ذرت و ماهی‌ت‍ُن و حتی کت‌وشلوار را به چالش شعر می‌کشد و برای هر یک چکامه‌ای می‌نویسد! چکامه‌هایی که شاید تنها شاعری چون نرودا باید بپردازدشان تا به دامن ابتذال نیفتند و
هر یک در پس ظاهر ساده‌شان حکمتی عمیق را به تماشا بگذارند। نخستین حکمت چنین اشعاری شاید این باشد که در همه مخلوقات عالم هزار حرف نگفته، هزار تفسیر پنهان و هزار هزار درس آموختنی است اگر چشم و گوشت هوشیار باشند و حساس و نه زیر غبار
عادت و فراموشی!


نرودا در خاطراتش می‌نویسد که در دوران جوانی و کمی پس از آنکه مجموعه شفق را منتشر کرده بود همراه دوستانش به کلوپی در

پایین شهر وارد می‌شود و اتفاقاً ورودشان مصادف می‌شود با درگیری دو تن از اوباش برجسته محل! ...کلوپ به هم می‌ریزد و نرودای جوان ـ شاید به واسطه همان سر پرباد جوانی! ـ فریادکشان بر سر آن دو مرد تنومند، آنها را به ترک محل امر می‌کند! ... یکی از این دو ـ که به قول نرودا قبل از چاقوکشی، بوکس‌بازی حرفه‌ای بوده ـ به نرودا هجوم می‌آورد که مشت سنگین رقیب اوباشش او را نقش بر زمین می‌کند! ... کلوپ دوباره آرام می‌شود و رقیب از پا افتاده را بیرون می‌برند و رقیب پیروز به شادمانی جمع باز می‌گردد که نرودا او را نیز چنین خطاب می‌کند: «همه‌تان گم شوید!... شما هم دست کمی از او ندارید!»... ساعتی بعد به وقت ترک محل در آستانه در خروجی مرد قوی‌هیکل مست را می‌بیند که در انتظار او ایستاده است!... دوستان آماده گریختن‌‌اند و نرودای ـ به قول خودش پ‍َروزن! ـ بی‌دفاع در برابر حریفی نابرابر!... باقی را از زبان خود نرودا بشنوید با کمی تلخیص:


... و من فکر کردم چه بی‌فایده است در برابر این هیولا عرض‌ اندام کردن। درست مثل ببری که با بچه‌گوزنی روبه‌رو شود ... همان‌طور که شاخ به شاخ بودیم، ناگهان دیدم که سرش را به عقب کشید و چشمانش را از هم گشود و آن حالت سبعیت از دیدگانش محو
شد و با شگفتی پرسید: شما پابلو نرودا هستید؟!



«بله من خودم هستم»

بعد سر بزرگش را بین دو دست گرفت و گفت: «من چه آدم احمقی هستم। اینجا با شاعری که او را ستایش می‌کنم روبه‌رو شده‌ام، آن‌ وقت باید از من عملی ناشایست سر بزند» و سرش را بین دو دست گرفت و خود را ملامت کرد: «من چه آدم رذلی هستم! ... درست است که ما همه از یک قماشیم ... ما تفاله‌های اجتماعیم ... اما به از شما نباشد، در دنیا اگر یک آدم سالم باشد، نامزد من است। ... نگاه
کن دون پابلو! این عکس اوست ...درست به قیافه‌اش نگاه کن! ...من روزی به او خواهم گفت که عکس تو در دست دون پابلو بوده است
...این او را خوشحال خواهد کرد ...»



و او عکس دخترکی خنده‌رو را که تبسمی کودکانه به لب داشت، به دستم داد «نگاه کن دون پابلو! ... شعر تو بود که واسطه عشق ما شد .... او مرا به خاطر شعر تو دوست دارد، به خاطر شعر تو، که هر دو با هم آن را می‌خوانیم و از حفظ داریم»।


و یک‌باره شروع کرد با صدای بلند به خواندن: «در آستانه قلب تو/ پسرکی افسرده‌حال چونان من زانو زده است/ با دیدگانی دوخته به نرگس شهلای تو/....»


درست در همین زمان در باز شد و دوستانم با تجدید قوا باز گشتند: با قیافه‌های برافروخته، با مشتهای گره‌کرده و مهیا برای مقابله!

من با آرامی از در خارج شدم و آن مرد همچنان در جای خود ترانه‌ام را مترنم بود و در جذبه سکر سرود ...

و این چنین است شاعری که تحسین منتقدان را تا آنجا بر می‌انگیزد که جایزه نوبل را به او اختصاص می‌دهند، چنان مورد توجه حتی فرودست‌ترین طبقات فرهنگی جامعه است که شعرش را از بر می‌کنند و از آن تأثیر می‌پذیرند و به خاطر او و دکلمه شعرهایش، ساعتها بر زمین می‌نشینند و به ترن‍ّمش گوش می‌سپارند। او در میان مردم زیست و برای مردم شعر سرود و راز بزرگی و ماندگاری شاعر،چیزی جز این نمی‌تواند باشد


روحش شاد و يادش گرامي

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر