نزديك امتحانا بود
اوضاع مملكت هم كه رنگي
ديگه كي حوصله درس خوندن داشت
اگه حوصله اي هم بود ؛ وقتي نبود.
هفته ي شلوغي بود
آخر هفته هم امتحان داشتم
درس هم كه طبق عادت نخونده بودم
تنها فكري كه به ذهنم رسيد اين بود كه به دست به دامن استادم بشم
واسش ايميل زدمو افتادم به پاش
كه استاد من اين چند روزه نبودم و به خاطر اين جار و جنجالا
نتونستم درس بخونم
شما يه مرحمتي بكن و ما رو شرمنده ي خودت كن .
با خودم گفتم الان داره به من افتخار ميكنه و حتما
با يه نمره ي خوشگل ازم تشكر ميكنه ।
ولي خب
زهي خيال باطل !
يادم رفته بود كه آدم عاقل اول موضع استادشو در نظر ميگيره بعد ميافته
به پاش
وقتي نميدوني يارو كدوم طرف ميچرخه واسه چي خودتو رنگي ميكني ؟
حالا كه سه باره امتحان دادي ( آخه يه بار ديگه هم افتاده بودم)
ياد ميگيري به جاي تو خيابون رفتن بشيني درس بخوني .
نتيجه ي اخلاقي :
به تو چه كه تو مملكت چه خبره !
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر