۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

عشاير ذخاير انقلابند

اين روزا اگه گذرتون سمت چهار وليعصر بيافته چيزاي عجيب غريبي ميبينيد !
خيلي عجيب تر از ساختن مترو جلوي تئاتر شهر !

يه شِبه سياه چادر عشايري !
تصور كن مجبوري كه جلوي چشم مردم از خواب بيدار شي
يا فكر كن كه هنوز خواب باشي و پتو از روت رفته باشه كنار !
اون هم درست تو روز روشن مقابل نگاه كنجكاو ِ اين همه آدم !
سخته كه از صبح تا شب مجبور باشي حجاب داشته باشي
و نگاه هاي عجيب و تلخ رهگذر ها رو تحمل كني !
مسخره است كه جلو چشم مردم پياز پوست بكني
و آشپزي كني !

كه آخرش چي بشه مثلا ...
يه ديگ آش بذاري جلوي در چادر و آش بفروشي !
كه زندگي عشايري رو تبليغ كني !

ولي به چه قيمتي ؟
حراج كردن زندگيه شخصيت ؟

اين روزا حس ميكنم با كمبود لغت مواجه شدم
به چيزايي ميبينم ؛ يه حرفايي ميشنوم كه
هيچ لغتي براي وصفش پيدا نميكنم !

اين عشاير ذخيره ي انقلابند ؟

كي گفته دوره ي برده داري سر اومده ؟
بياد من بايد يه چيزايي نشونش بدم !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر