۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

سکوت !


امروز داشتم به گذشته ام فکر می کردم

با خودم گفتم فردا اگه خواستم واسه بچه ام از جوونی هام تعریف کنم ؛
چی باید بگم ؟؟
از کدوم خوشی ؟کدوم روز قشنگ ؟
بچه که بودم ؛ آخرای جنگ بود
بابا دیگه از جنگ برگشته بود
دلتنگ و زخم خورده
خیلی خسته بود !
دیدن غصه های بابا و موهای مامان که زود سفید شده بود
نذاشت بفهمم بچگی یعنی چی ...
یه کم بزرگ تر شدم
بهم میگفتن نوجوون
یه دنیا انگیزه و انرژی داشتم
میخواستم زندگی کنم و شاد باشم
ولی از همون سال اول راهنمایی یه چادر سیاه تو مدرسه انداختن رو سرم
گفتن ما واسه اسلام جنگیدیم
مسلمون باشید
تا سال آخر دبیرستان تو مدرسه چادر سرم بود
ولی هیچوقت نفهمیدم چرا !!
نمیدونم چرا ولی همیشه تو مدرسه دعای توسل میخوندیم
همیشه باید موقع دعا گریه می کردیم
نماز جماعت نمیرفتیم نمره انضباطمون کم میشد !
نمیشد خندید !!!
نمیدونم چرا ؟
ولی دل من واسه شادی آماده بود
کلاس سوم راهنمایی بودم
وقتی به خاطر یه سری مسائل که اون موقع نفهمیدم از المپیاد گذاشتنم کنار
خیلی تعجب کردم!
بازم نفهمیدم چرا ...
تو دبیرستان وقتی نمایشنامه هامو پس میفرستادن
و گاهی به خاطرشون توبیخ میشدم
شوکه میشدم!!
ولی دیگه کم کم یاد گرفتم که باید عادت کرد
هر وقت خواستم بجنگم بدتر می شد
همیشه یه جواب منفی؛ یه سد ؛ یه مانع
همیشه یه سرعت گیر مقابلم بود ...
دیگه بهم میگفتن جوون
با خودم گفتم :
خب حالا دیگه کسی زورش بهم نمیرسه
جوونی یعنی یه دنیا تلاش
جوونی یعنی غرور
یعنی همه دنیا مال منه !
میخواستم از اکسیژن ناب جوونی لذت ببرم
ولی بازم جلوی نفس کشیدنم رو گرفتن ...
به من گفتن تو با گذشته غریبی
گفتن افسارت رو بده دست بزرگترا و ساکت باش
ولی کسی نمیدونست من دیگه از سکوت خسته ام
خسته ...
تا حرف زدم ؛زدن تو دهنم
یادمه وقتی واسه اولین بار میخواستم رای بدم دوران دوم خاتمی بود
با کلی ذوق و شوق واسش تبلیغ میکردم
فکر کنم شونزده سالم شده بود
گفته بود واسه من اومده
واسه جوونا
قرار بود بذاره ما حرف بزنیم
ولی بدتر شد!
این دفعه تو دهنی خیلی محکم بود
جوری که از دهنمون خون اومد
بعضی ها خونشون بند نیومد و ...
بیست ساله بودم که داشتم عاشق میشدم
خیلی لذت بخش بود
یه همراه واسه روزای سخت
ولی انگار بازم نمیشد
انگار هر چیزی که من میخواستم
حکم به رای منفی داشت !
از این هم گذشتم
مثل خیلی چیزای دیگه
تا اینکه امسال دوباره یه جرقه ی امید روشن شد
دوباره دلخوش شدیم
شروع کردیم به بال بال زدن
گفتیم این دفعه دیگه میشه
این دفعه حتی بزرگترا هم همراهمون هستن
ولی یادم رفته بود که رو پیشونیم
یه علامت منفیه گنده حک شده ...
ولی این دفعه دیگه خیلی فرق داشت
چجوری میشد این همه آدم رو ساکت کرد ؟
کشتن ؛ زدن ؛ زندونی کردن ؛ و هر کاری که از دستشون بر اومد !
ولی با این کارشون انرژی ما بیشتر میشد ...
نمیدونم آخر این قصه چی میشه ؟
ولی این بار دیگه اجازه نمیدم اونا تمومش کنن !
تا اینجای زندگیم چیزی واسه افتخار کردن ندارم
چیزی که به آدم های فردا بگم
تا اینجا جز سکوت و خفگی چیزی تو این زندگی نداشتم
ولی دیگه بسه !!
پاییز که بیاد بیست و چهار سالم میشه
تا این سن با سکوت زندگی کردن خیلی خجالت آوره !
خدایا !
میدونی که من چقدر ایرانم رو دوست دارم
من از نسل بزرگان و شجاعان تاریخ دنیا هستم ...
دیگه بیشتر از این نباید مایه ی ننگشون باشم
خدایا !
به این جوونی که دیگه پیر شده توانایی بده تا خاکش
رو از تمام پلیدی ها پاک کنه

.





۱ نظر:

  1. كاشكي همه ي خفگي ها در حد سركردن چادر و خوندن دعاي توسل بود ... آدم مي تونه با چادر آزادگي كنه ولي نمي تونه با اين حس كه چقدر ساده همه رو احمق فرض كردن ... با اين حس حماقت ... ازاده باشه ... نميتونه .... نميتونهههههههههههههه

    پاسخ دادنحذف